تنهایی...
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 19:09
تنها بودم،"تا جایی که یادم میاید تنها بودم"... انزوا در دل انزوا! شاید گاهی معجزه ای برایم فرستاده شد،تا از تنهایی رهایی پیدا کنم! اما بدتر شد...یا درست تر "بدتر تر شد"!! بدون نیاز به هیچگونه تکلف بنویسم بهتر است... چه نیازی به کلمات سنگین؟! چه نیاز به اشعار تاریک؟! چه نیاز به موسیقی های مالیخولیایی...
عمق سیاهی...
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 18:21
عمق سیاهی آنجاییست که دیگر چیزی نداری برای از دست دادن تو هستی و خودت...و خودت! خسته تر از همیشه،کنج اتاقت،کنج غمکده ات نشسته ای و دیرزمانی است که نخوابیده ای... بین خواب و بیداری سرگردان و معلق! مانند زندگیت،همیشه در تعلیق و همیشه در دوراهی های بزرگ! و همیشه بدترین انتخاب... تنهایی! آری،شاید همه از...
رود بی پایان...
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 8:07
شب ها پشت سرهم به صف... به سان رودی بی پایان! مانند جاده ای بی انتها در دل کویری خشک و افسرده! مرده ام؟یا که زندگی همین است!؟ قرص ها پشت سر هم، بسته های خالی قرص در کنار هم... توهم است؟! زنده ام؟!یا که مردن همینگونه است؟! رهایی!چه واژه دلنشینی در کنج این محنت کده... تمامش کن!تمام بشو! زیر همین سقف،ز...
نامربوط...
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 4:57
که گاهی فقط بی حالی نسبت به همه چیز و همه کس... از گشت و گذارهای متوالی در دنیایی که دنیای تو نیست... و فرو رفته ای! و خواهی رفت...! و صدایش گوش فلک را کر خواهد کرد... سیاه تر از همیشه!چنان بال های سترگ و سیاه کلاغی شوم! در انتهای صحنه ای نامربوط... در انتهای امواج سرگردان... در انتهای تلاقیات اذهان...
از دل شب...
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 4:57
اینجا تاریک است و ذهن معیوب.... اینجا دارد جان میدهد جسمی بی روح... خسته از بودن و تکرار مداوم... شب هایی که با تو صبح میشد! ولی نبودی. و صبح نشد! و این جسم لرزان تر از همیشه... مریض تر و خسته تر از همیشه... انتظار آغوش گرم خاک را میکشد... هرچند که گور هم پذیرایم نیست دیگر... حتی گور...
واژه های تکراری...
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 6:14
در میان واژه های تکراریش،روی همین کاغذ رنگ و رو رفته، در جست و جوی جوابیست...!جوابی برای هزاران امای بی دلیل ذهنش! خسته تر از آنست که استنباطی بر اتفاقات اطرافش داشته باشد... اما چه جای سخت گرفتن؟! باید پذیرفت،و درد را با خنده پاسخ داد...! باید صدای سکوت را زمزمه کرد و صحنه ی مضحک و تکراری زندگی را ...
به جای دونفر
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 11:06
طعم تلخ و تکراری بودن دارد اینجا،،،همینجایی که متروکه مانده! ذهنم را میگویم...! سخت نگیر درکش آسان است، روزهای تکراری... شب های بیخوابی... عصرهای دلگیر... کارهای حوصله سربر... دوستانی که دیگر از دستشان دادی... حتی معشوقه ای که دیگر نیست... هه! دنبال چه هستی!؟ تو فقط نفس داری، زنده بودن که به نفس کشی...
همین حوالی ...
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 10:42
همین حوالی پسرکی زندگی میکند که اتاقش طعم تنهایی گرفته است... همین حوالی هوا سرد است...و ذهن سردتر... ناامید! بی اعتماد! دلگیر و دلسرد از زندگی های بی روح... تنهاییش را جار میزند!و خود را اسیر میداند... هی راه میرود! هی فکر میکند! هی سکوت میکند! هی به بن بست میرسد... انگار تمامی ندارد این سیاهی! این...
یک لحظه...
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 10:42
یک لحظه بودنت را بر جلد سیاه و افسرده دورانم نگاشتم... یک لحظه به اندازه تمامی حسرت هایم حضورت را در کنارم، بر روی همین صندلی پوسیده،روی بالکنی خاک گرفته از خاطرات اتفاق نیفتاده،حس کردم! من حس کردم که شاید تو از آینده هستی! که حتی شاید زیستن من از برای آینده هست! که شاید مرده ام و خبر ندارم... که شا...