تنها بودم،"تا جایی که یادم میاید تنها بودم"...
انزوا در دل انزوا!
شاید گاهی معجزه ای برایم فرستاده شد،تا از تنهایی رهایی پیدا کنم!
اما بدتر شد...یا درست تر "بدتر تر شد"!!
بدون نیاز به هیچگونه تکلف بنویسم بهتر است...
چه نیازی به کلمات سنگین؟!
چه نیاز به اشعار تاریک؟!
چه نیاز به موسیقی های مالیخولیایی؟!
اصلا چه نیاز به خودم؟!
بهتره ادامه بدم...اینجا رو که کسی نمیشناسه!
بهتره خودم مخاطب چرک نویس های خودم باشم...
شاید سالهاست که جز خودم مخاطب واقعیمو پیدا نکردم...
و این خیلی هم بد نیست!و حتی شاید خوب هم هست!
تعجب هم نداره،مگه نشنیدی کسی از تنهاییش راضی باشه...
مگه نشنیدی کسی تاریکی رو به نور ترجیح بده؟!
مگه نشنیدی کسی دور و برش پر از آدم باشه!ولی اینقدردر این توهم سرد
فرو رفته باشه که دیگه چیزی نبینه؟!
همه فرصت هاشو چه تو جنس مخالف و چه تو کار از دست بده؟!
نه!بعید میدونم نشنیده باشی،چون تو هم از جنس منی،یاا اصلا تو خود منی...
انگار همین دیروز بود که با استرس اولین حرف زدن باهاش به خواب رفتم...
انگار همین چند ساعت پیش بود که تنهاییمو باهاش قسمت کردم..
و انگار همین چند لحظه پبش بود که گریه اش را حس کردم در شب تلخ لعنتی........
لعنتی ولم کن دیگه...طاقت ندارم دیگه خداییش!
خستگی هم حدی داره!نرسیدن هم حدی داره!در جا زدن هم.....!
خسته ات کردم ای "خودم"...
اما خوبه که هنوزم هستی و هنوزم تنها کسمی!
من عاشق این "خود" درونم هستم...
برچسب: تنهایی یعنی,تنهایی من,تنهایی پر هیاهو,تنهایی را دوست دارم,تنهایی شعر,تنهایی اس ام اس,تنهایی عکس,تنهایی متن,تنهایی جملات,تنهایی غم,
نویسنده: زهرا باقریان