شب ها پشت سرهم به صف...
به سان رودی بی پایان!
مانند جاده ای بی انتها در دل کویری خشک و افسرده!
مرده ام؟یا که زندگی همین است!؟
قرص ها پشت سر هم،
بسته های خالی قرص در کنار هم...
توهم است؟!
زنده ام؟!یا که مردن همینگونه است؟!
رهایی!چه واژه دلنشینی در کنج این محنت کده...
تمامش کن!تمام بشو!
زیر همین سقف،زیر همین سوالات بی پایان،
زیر همین چرک مغز و دستان نا آرام!
زیر همین واژه های نامفهوم و بی پایان...
برچسب: رود بی پایان,
نویسنده: زهرا باقریان